- Currently 3.00/5
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
107. رتبه: 3.0/5 (15 نظر)
... و الک از گفتگویی که اخیرن با یکی از دوستانش داشت برایمان گفت، زنی که دقیقن یادم نیست برای ایندیپندنت یا گاردین گزارشهای بخش هنری را تهیه میکرد. الک به او گفت: هر خانوادهای زمانی اتفاقهای عجیبی را تجربه میکند.- جرمهای وحشتناک، سیل و زلزله، تصادفهای باورنکردنی، خوشاقبالیهای معجزهآسا. و توی دنیا هیچ خانوادهای پیدا نمیشود که اسرار و ماجراهای پنهانی نداشته باشد، صندوقی پر از اسرار پنهان که اگر درش باز شود، آدم از تعجب شاخ در میآورد. دوستش با او موافق نبود. گفت شاید این مسئله در مورد خیلی از خانوادهها صحت داشته باشد ولی نه در مورد همه. مثلن خانوادهی خودش. یادش نمیآمد که چیز جالبی برایشان اتفاق افتاده باشد، حتی یک اتفاق استثنایی. الک گفت غیر ممکن است. فقط یک دقیقه تمرکز کن، حتمن به نتیجهای میرسی. در نتیجه دوستش مدتی فکر کرد و بالاخره گفت: خب، شاید یک مورد باشد. مادر بزرگم کمی قبل از مرگش ماجرایی را برایم تعریف کرد که به نظرم کمی غیر عادی است. الک از آن سوی میز به ما لبخند زد. گفت: غیرعادی. اگر چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود دوستم به دنیا نمیآمد، و حالا به آن میگوید غیرعادی. به نظر که خیلی حیرتانگیز است. مادر بزرگ دوستش اوایل دههی بیست در برلین به دنیا آمد. وقتی نازیها در 1933 قدرت را به دست گرفتند، خانوادهی یهودی او واکنششان مثل خیلیهای دیگر بود: معتقد بودند که هیلتلر صرفن تازهبهدورانرسیدهای است که دوام نخواهد آورد، به همین خاطر تلاش نکردند آلمان را ترک کنند. حتی از جای خود تکان بخورند. یک روز وقتی مادربزرگ هفده یا هجده ساله بود، والدینش نامهای دریافت کردند با امضای شخصی که ادعا کرده بود سروان اساس است. الک نگفت چه سالی بوده ولی فکر میکنم 1938 به نظر منطقی است، شاید هم کمی پیشتر. به گفتهی دوست الک، نامه از این قرار بود: شما مرا نمیشناسید، ولی من خوب از شما و فرزندانتان با خبرم. ممکن بود به خاطر نوشتن این نامه در دادگاه نظامی محاکمه شوم، ولی حس میکنم وظیفه دارم به شما هشدار بدهم که در خطر بزرگی هستید، اگر فورن دست به کار نشوید دستگیرتان میکنند و به ارودگاه میفرستند. به من اعتماد کنید، اینها تصوراتی پوچ و بیارزش نیست. مایلم برایتان ویزای خروج تهیه کنم تا بتوانید به کشوری دیگر فرار کنید، ولی در ازای کمکم باید در حقم لطف مهمی بکنید. من عاشق دخترتان شدهام. مدتی است که او را زیر نظر دارم، هیچ وقت با هم حرف نزدهایم ولی در این عشق تردیدی نیست. او کسی است که تمام زندهگیام در رؤیایش بودهام و اگر این دنیا جور دیگری میبود و قوانین متفاوتی بر ما حکم میکرد، همین فردا از او خواستهگاری میکردم. تمام تقاضایم این است: چهارشنبهی آینده ساعت ده صبح دخترتان به پارک روبهروی خانهیتان میرود، روی صندلییه مورد علاقهاش مینشیند و دو ساعت همانجا میماند. قول میدهم به او دست نزنم،به او نزدیک نشوم و حتی یک کلمه با او حرف نزنم. تمام این دو ساعت مخفی میشوم. سر ظهر میتواند بلند شود و به خانه برگردد. بیشک دلیل تقاضایم برایتان واضح است. باید پیش از آنکه دختر محبوبم را برای همیشه از دست بدهم، برای آخرین بار ببینمش. بدیهی است که او این کار را کرد. مجبور بود، با اینکه خانوادهاش میترسیدند مبادا حقه باشد، صرف نظر ااز احتمالهای هولناکتری همچون مزاحمت جنسی، آدمربایی و تجاوز. مادربزرگ دوست الک دختری بیتجربه بود، و با توجه به این واقعیت که دانتهای ناشناس عضو اساس او را به بئاتریسی مورد پرستش تبدیل کرده بود، در چند ماه گذشته غریبهای او را زیر نظر گرفته بود، به گفتگوهای او گوش داده و توی شهر تعقیبش کرده بود، در مدتی که فرارسیدن روز چهارشنبه را انتظار میکشید، گرفتار ترسی روز افزون شد. با این حال، وقتی ساعت مقرر فرا رسید، کاری را که میبایست انجام داد و در حالی که ستارهی زردش را دور آستین ژاکتش بسته بود، با قدمهای تند به پارک رفت، روی صندلی نشست و کتابی را که برای آرامش اعصابش همراه برده بود باز کرد. دو ساعت تمام، حتی یک بار هم نگاهش را بالا نیاورد. به نوهاش گفت که خیلی ترسیده بود و تظاهر به خواندن تنها وسیلهی دفاعش بود و تنها چیزی که مانع میشد از جا بپرد و فرار کند. نمیتوان محاسبه کرد که آن دو ساعت چقدر برایش طولانی بوده، ولی بالاخره ظهر شد و او به خانه رفت. روز بعد، گذرنامههای خروج همانطور که قول داه شده بود، زیر در گذاشته شد و خانواده آنجا را به مقصد انگلستان ترک کرد.